♥♥بـــــــــرای تـــــــــــــــو♥♥

مطالب مرتبط

داداش

داداشی که...

سلامتی داداش مجتبی صلوات محمدی پسند بفرستین وبرای حل شدن مشکلاتش هم دعا کنید  

نمایش ادامه مطلب


جمعه لعنتی

لعنت به این جمعه هایی که به جز گریه چیزی برایم ندارد سخت ترین چیز دنیا اینه پشت تلفن وقتی با مادرت حرف میزنی و بغض خفت میکنه اما به زور قورتش میدی که نکنه مامانم بفهمه وغصه بخوره نکنه مامانم با صدای بلند جلو بابات بگه چرا گریه میکنی؟! اونوقت بابامم غصه میخوره هروقت زنگ میزنم خونه مامان بابام میپرسن درسات چطورن؟ خوب میخونی؟منم میگم بد نیستن... مامانم میگه برو غذاتوبخور خسته ای... نمیدونن بابا دخترشون هرچی میخونه جز درس... اومدم یکی از حسابای تلگراممو دلیت کردم میخ داداش

نمایش ادامه مطلب


عیدنوروزتوخونه ما (از قدیم تا امروز)

از اوضاع خونه می نویسم امسال عید خونه تکونی نکردیم ریشه های جاز(شیرین بیان) بابایی رو حیاط رو پر کرده بودن ونمیشد کاری کرد حیاط خونه ما کوچیک و اگه یه ذره آب هم رو حیاط ریخته میشد آب میرف زیر ریشه ها و ریشه هم نم دار میشدن و یه ضرر مالی بزرگ میخورد همیشه از عیدنوروز بدم میومد وتنفر دارم بهش عید که میشه اوضاع مالی ایقد خراب میشه که... باید جوش شیرینی ومیوه وآجیل رو داشته باشی تا حسرت خوردن نداشتن ونخریدن لباس عید ودیدن لباس خوشکلای دختر عموهاودختر عمه ها همه اینا

نمایش ادامه مطلب


آخرین پست سال 1394

انگار همین دیروز بود که سال تحویل شد چه زود گذشت ... با تمام خوبی ها و بدی هایش با تمام بی پولی هایش با تمام غصه هایش اما خدایا شکرت امسال ماه رمضان بود که بعد 9سال ابجیم از سفر اومد امسال بود که بعد4سال رفتم مشهد....خیلی خوش گذشت امسال بود که بابا و مامانم رفتن کربلا امسال بود که طراحی سایت یاد گرفتم امسال بود که باز با خیلی از آدما آشنا شدم و صمیمی مثل؛  مهندس فاطمی ؛مهندسی IT  که با اخلاق خوب و تواضعشون خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم استاد عزیزم خانم

نمایش ادامه مطلب


اینم هدیه داداشم

اینم هدیه داداشم برای دیروز برای من هرچند ... همین کافیه که بیادم بوده لطفا برای مشاهده هدیه داداشم روی لینک بزن وببین تاچشات کورشه که داداش دارم خخخ http://harkat.com/view/6097f014-29b0-45c7-81f6-bc783fff23ed مرسی داداش جونم.....

نمایش ادامه مطلب


قشنگه حتما بخون

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد . وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و

نمایش ادامه مطلب