قبولی درکنکور

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب













    دانلود آهنگ

    برچسب ها

    جداکننده-متحرک_www.shabhayetanhayi.ir (33)

    اواخر شهریور بود

    بیشتراز یک ماهی بود افسردگی کامل گرفته بودم.

    بعداز شب دومین شب قدر...

    روزها پرخاشگر ، بی حوصله ، گوشه گیر و

    شبها باصدای بلند آهنگ هندزفریم وگریه به زور خوابم میبرد.

     یه روز ساعتای 7ونیمی بود که از

    توخواب باصدای زنگ گوشیم بیدارشدم

    خیلی تعجب کردم.وقتی جواب دادم فاطی(فاطمه آراسته)بود.

    گفت کد ملیتو بفرس ببینم توکنکورقبول شدی یانه؟

    فرستادم ...داشتم از نگرانی میمیردم

    بارم خیلی مهم بود که قبول بشم.

    یهو گفت قبول شدی

    از خوشحالی هنگ بودم.

    بهترین خبری که تو عمرم که شنیدنش  اشکمو درآورد

    خبرقبولی دانشگاهم بود همون دانشگاه وهمون رتبه ای که میخواستم

    از خدا قبولی دانشگاه فاطمه الزهرا کرمان_روزانه اش رو میخواستم

    که بارتبه 3131  بهش رسیدم.

    نمیدونستم چیکارکنم رفتم به مامانم گفتم

    بعد به بابام

    وای چه حس خوبی داشتم.

    به هدفی که میخواستم رسیده بودم

    (موفقیت عجب طمع شیرینی دارد)

    به ابجی رخساره ولیلام گفتم اما به فاطی

    نگفتم چون حس ششم میگف پوریا(خواهرزاده شوهرخواهرم) قبول نشده

    گفتم برا اینکه ناراحت نشه فعلا نمیگم بهش

    بعد چند روز میبایستی بریم کرمان

    برا اینکه  ثبت نام کنم و خوابگاه بگیرم

    هم خریدکنم هم .... روزای پراسترسی بود

    همه شیرینی میخواستن(آخرش به هیشکی هم ندادم خخخخ من خصیصم)

    سه شنبه اول مهر1393 ثبت نام کردیم.

    چهارشنبه عمه مریم اومد دنبال منو بابام رفیتم دنبال خوابگاه

     یه تخت تو اتاق 104خوابگاه عصمتیه شدخونه  زندگی جدیدم

    تاعصرخونه عمه مریم بودیم.عصربرگشتیم

    روزای سختی بود...

    نمیدونستم چجوری دل بکنم از خانوادم

    طاقت دوری مامان بابامو نداشتم

    عصر جمعه ساعتای 3 راه افتادیم به طرف کرمان

    برای شب همه سوار وانت شدیم که منو وسایلامو ببرن خوابگاه

    منو فاطی و جعفر ویونس جلو نشستیم بابایی ویوسف عقب

    ابجی فاطیم کمکم وسایلامو آورد ورفت...

    تو اتاق رقیه صداقت و فاطمه (فامیلش یادم رفته) بودن

    احساس غربت میکردم.

    روز اول به کلاس ریاضی نیم ساعت دور رسیدم

    میخواستم استاد رو صدا کنم گفتم خانم همه بچها زدن زیرخنده

    عصر دلم تنگ شده بود زنگ زدم خونه بعدشندین صدای مامانم

    بغض کردم وقتی تلفن تموم شد کلی گریه کردم.

    از کوچه 4 شهید بهشتی پیاده میرفتم تا جمهوری بعد سوار خط واحد میشدم

    از روز دوم دانشگاه با سمیرامعینی دوست شدم ومیچرخیدم

    سمیرارو انتخاب کردم چون ازدواج کرده بود.بچه داشت

    شوهرشم نظامی بود.خونشون تو هوانیروزبود.

    آخ یادم رفت بگم که بابا ومامان وابجیام کلی سفارش کرده بودن

    با هرکسی دوست نشم باهرکسی نچرخم

    و...

    همه چی روبه راه شد هفته اول فقط سخت بود.

    جداکننده-متحرک_www.shabhayetanhayi.ir (2)جداکننده-متحرک_www.shabhayetanhayi.ir (2)جداکننده-متحرک_www.shabhayetanhayi.ir (2)جداکننده-متحرک_www.shabhayetanhayi.ir (2)

    خاطرات بعدی در پست های بعدی دیگه ساعت 3:10 بامداده17 مرداد بسه فعلا

    جداکننده-متحرک_www.shabhayetanhayi.ir (33)

    نویسنده : ▒▒▒░♥♡Faezeh am♡♥░▒▒▒ بازدید : 419 تاريخ : شنبه 17 مرداد 1394 ساعت: 8:19

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :