
این روزا خیلی سخت میگذره برام ... شاید مقدمه ای برامه که از پیله لوس بازی های بچه گانه ام دربیام. شاید این سختی ها میخواد یه دختره تیتیش مامانی و نازنازی بابایی رو بزرگ کنه! نمیدونم واقعا... شاید زندگی همیشه سخته!! شاید هم بقول باباجونم بعد از سختی کشیدنه که اسایش ورفاه داری. مات و مبهوت موندم با این سختیها چه کنم؟ دیگه کسی کنارم نیست براش ناز بیارم خیلی تنهاتر ازاون روزایی هستم که تو اتاقم تنهاییمو فریاد میزدم. اون روزا مامان بابام کنارم بودن و ابجی و بچه های ابجی و... اما الان هیشکــــــــــی نیست... تـــــــنـــــهــــــاـم .ــ.ــ. اون روزا تو مدرسه چقد ناز واسه دوستام می اوردم واسه چیزای الکی ... اگه گریه میکردم فاطی بغلم میکرد و مهلا ...
ادامه مطلب
خیلی سختمــــه.... این غربت عجیب... این تنهایی وسیع.... این بی کسی های پیاپی.... &n...
ادامه مطلب
به ایده بچه ها دفتر خاطرات زندگی دانشجویی رو باز کردیم. تا روزهای خوب و تلخ این دوران قشنگ تودل این وبلاگ نگه داشته بشه. ...
ادامه مطلب