
این روزا خیلی سخت میگذره برام ... شاید مقدمه ای برامه که از پیله لوس بازی های بچه گانه ام دربیام. شاید این سختی ها میخواد یه دختره تیتیش مامانی و نازنازی بابایی رو بزرگ کنه! نمیدونم واقعا... شاید زندگی همیشه سخته!! شاید هم بقول باباجونم بعد از سختی کشیدنه که اسایش ورفاه داری. مات و مبهوت موندم با این سختیها چه کنم؟ دیگه کسی کنارم نیست براش ناز بیارم خیلی تنهاتر ازاون روزایی هستم که تو اتاقم تنهاییمو فریاد میزدم. اون روزا مامان بابام کنارم بودن و ابجی و بچه های ابجی و... اما الان هیشکــــــــــی نیست... تـــــــنـــــهــــــاـم .ــ.ــ. اون روزا تو مدرسه چقد ناز واسه دوستام می اوردم واسه چیزای الکی ... اگه گریه میکردم فاطی بغلم میکرد و مهلا ...
ادامه مطلب
شب 26 آذر93 حالم خوب بود. خوشی زد زیر دلم بلند شدیم با رقیه غذادرست کنیم. اون مرغ درست کرد ومنم سیب زمینی سرخ کردم وکار تزئین روانجام دادم. شام دانشجویی با دانشجوهای اتاق104 الان که دارم مینوسم ؛ صبح جمعه28 آذر خاطره خوابه وگرنه ؛ کامنت میذاشت "او دگه!!" رقیه خوابه وگرنه ؛لبخندملیحی میزدومیگف"عزییییزم" میناخوابه وگرنه ؛(خب نمیدونم میناچیکارمیکرد چند شخصیتیه نمیشناسمش) فاطی کماندو هم که رفته خونه وگرنه ؛باصدای بلند میخندید:"هاهاهاهیهاها" ومن.... واین بچه های اتاق104خوابگاهه عصمتیه واقع درآزادی &...
ادامه مطلب
به ایده بچه ها دفتر خاطرات زندگی دانشجویی رو باز کردیم. تا روزهای خوب و تلخ این دوران قشنگ تودل این وبلاگ نگه داشته بشه. ...
ادامه مطلب