
اواخر شهریور بود بیشتراز یک ماهی بود افسردگی کامل گرفته بودم. بعداز شب دومین شب قدر... روزها پرخاشگر ، بی حوصله ، گوشه گیر و شبها باصدای بلند آهنگ هندزفریم وگریه به زور خوابم میبرد. یه روز ساعتای 7ونیمی بود که از توخواب باصدای زنگ گوشیم بیدارشدم خیلی تعجب کردم.وقتی جواب دادم فاطی(فاطمه آراسته)بود. گفت کد ملیتو بفرس ببینم توکنکورقبول شدی یانه؟ فرستادم ...داشتم از نگرانی میمیردم بارم خیلی مهم بود که قبول بشم. یهو گفت قبول شدی از خوشحالی هنگ بودم. بهترین خبری که تو عمرم که شنیدنش اشکمو درآورد خبرقبولی دانشگاهم بود همون دانشگاه وهمون رتبه ای که میخواستم از خدا قبولی دانشگاه فاطمه الزهرا کرمان_روزانه اش رو میخواستم که بارتبه 3131&nb...
ادامه مطلب
این روزا خیلی سخت میگذره برام ... شاید مقدمه ای برامه که از پیله لوس بازی های بچه گانه ام دربیام. شاید این سختی ها میخواد یه دختره تیتیش مامانی و نازنازی بابایی رو بزرگ کنه! نمیدونم واقعا... شاید زندگی همیشه سخته!! شاید هم بقول باباجونم بعد از سختی کشیدنه که اسایش ورفاه داری. مات و مبهوت موندم با این سختیها چه کنم؟ دیگه کسی کنارم نیست براش ناز بیارم خیلی تنهاتر ازاون روزایی هستم که تو اتاقم تنهاییمو فریاد میزدم. اون روزا مامان بابام کنارم بودن و ابجی و بچه های ابجی و... اما الان هیشکــــــــــی نیست... تـــــــنـــــهــــــاـم .ــ.ــ. اون روزا تو مدرسه چقد ناز واسه دوستام می اوردم واسه چیزای الکی ... اگه گریه میکردم فاطی بغلم میکرد و مهلا ...
ادامه مطلب
خیلی سختمــــه.... این غربت عجیب... این تنهایی وسیع.... این بی کسی های پیاپی.... &n...
ادامه مطلب
به ایده بچه ها دفتر خاطرات زندگی دانشجویی رو باز کردیم. تا روزهای خوب و تلخ این دوران قشنگ تودل این وبلاگ نگه داشته بشه. ...
ادامه مطلب